امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

11 ماهگی گل پسرم

پسرم تو 11 ماهگی :                                                                                                   کاملا توپ رو می شناسه و می دو نه قل می خوره و با دست یا پا قلش می ده و شادی می کنه   دس دسی می کنه.                                               ...
15 بهمن 1392

1 سال و 1 ماه و 4 روزگی گلم

92/1/30 سلام پسر نازم. تاریخ مذکور جمعه بود که بازم مثل هر جمعه بابایی صبح رفته بود مغازه ولی بعد از ظهر کنارمون بود. شما هم که صبح زود بیدار شده بودی و لالات ناقص بود بعد رفتن بابایی گرفتی خابیدی تا ساعت 3! که مامانی هم وقت کردم و آشپزی کردم هم واسه خودمون و هم واسه تو همون غذایی که خدارو شکر دوس داری و می خوری. اگه شد 1عکس از این معجون مامان پز می ذارم بعدا. هیچی دیگه بعد از نهار پروسه لالا . اینبار شما و بابا. مامان بیچاره هم سرمو با کارام گرم کردم که شکر خدا هیچوقت تمومی نداره. خصوصا از وقتی گل پسری راه می ره کارای مامانی 10 برابر شده! همش دنبالت می چرخم و یا اسباب بازی هاتو جمع میکنم و یا وسایل کشوهای آشپزخونه رو که به لطف پسرم همه جا...
15 بهمن 1392

عطا و ........

پسر 15 ماهه من     1سال قبل    خودت بگو که عوض شدی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسر گلم عزیز دلم امروز نوبت کنترل 15 ماهگیت بود و صبح رفتیم بهداشت .. الان شما 11 کیلو و 300 گرم وزنته و 83 سانت هم قدت اگه دقیق گرفته باشن!!!! 15 ماهگیت مبارک ناز دلم ایشالله 15 ساله شی و مامان و بابا برات جشن تکلیف بگیریم   امروز خانم بهداشت 1سوالش این بود که کاغذ میذاری جلوش خط خطی میکنه؟ که قبلا با مداد رنگی تمرین کرده بودیم گفتم بله و امروز که مامان کاغذ و خودکار کنار دستم بود شما پاتو با کاغذ عوضی گرفتی  نتیجه اش شد این.....     تازه دستت رو هم .........     خوب دیگه.....
15 بهمن 1392

تیر ماه و 16 ماهگی

عزیز دلم 16 ماهه شدی.     ناز مامان مردکوچولوی خونمون 16 ماهگیت مبارک. خدایا شکرت.     سلام گلم. همیشه ماه رمضون هارو دوست داشتم.. امسال هم خوبه دوس دارم اولا اینکه سه ساله که شما آقا کوچولو پیشمونی(1سال تو دل مامانی)و 2 سال هم که کنار سفره افطارمون حضور داری.اینه که لذتش برامون بیشتر شده. هرچند که بعضی روزها منو خیلی خسته می کنی مثل امروز که از موقع بیدار شدن اول لیوان های روی میز آرایشمو آوردی خالی کردی رو زمین و بعدش که خسته شدی ازشون... نوبت کشو هاش بود.اوایل نمی تونستی چسب هایی رو که زدم وا کنی ولی الان دیگه مرد شدی و این چیزها جلو دارت نیست...ولی بازم خدارو هزاران بار شکر که تو هستی. و یکی هم اینکه ا...
15 بهمن 1392

عزیزم1سال و 2ماهه شدی.

گل پسرم هر روز داری بزرگتر میشی و با شیرین زبونی ونازنینی هات منو بیشتر به وجد میاری. پسرم نمیدونم میاد روزی که تو این چیزارو بخونی و من باشم و تو راجع به این روزات از مامان سوال بپرسی؟ نمیدونم اونموقع چند ساله هستی؟ هربار که به بزرگ شدنت فکر میکنم و پیری خودم و بابات دلم میگیره. اصلا نمیدونم مامان و بابایی پیریشونو کنار هم تجربه میکنن یا نه؟ ولی مامانی همیشه از خدا خواستم که زودتر از بابایی از این دنیا برم و  ..........   ای بابا .... چرا دارم حرفهای تلخ مینویسم ؟ مثلا اومدم تبریک پایان 1 سال و 2 ماهگیتو بدم. مامان بدی شدم.... عزیز دلم 1 ماه دیگه هم گذشت و تو روز به روز داری آقاتر و نازتر میشی. هرروز بیشتر خواستنی تر...
15 بهمن 1392

سال تحویل 92

سلام پسرم. امسال دومین سالیه که تحویل کنار مونی. منتها سال پیش چون خیلی کوچیک بودی و تازه بدنیا اومده بودی مامانی اصلا سفره هفت سین هم نچیده بودم. و اما امسال تو وروجک حالا 1 سالت گذشته و حسابی شیطون و بلا شدی و چشم و چراغ خونمون. دلم برات بگه از قبل سال تحویل: بابایی 1چن ساعتی رفت مغازه و مامان خونه رو که مرتب کردم (آخه مامانی اعتقاد دارم که لحظه سال تحویل همه چی باید مرتب و منظم باشه و هرچی هم سر جای خودش) به فکر غذا دادن پسملم افتادم تا 1 کماستراحت کنی تا موقع سال تحویل. (آخه خودت میدونی که وقتی لالا میاد دیگه هیشکی و هیچچی رو نمی شناسی) خلاصه شما 1 کم لالا کردی تا بابا اومد و ما هم نهار خوردیم و آماده که شدیم گلمونم بابا بیدار کرد تا 3 ...
15 بهمن 1392

جشن میلاد

گل نازم سلام . 1شنبه 2 تیر ماه 1 روز قبل از نیمه شعبان تو خونه خاله جون مولودی بود. صبح زود بابایی مارو برد اونجا. رسیدیم بالا دم آسانسور علی جونو دیدیم که با باباش داشت میرفت تمرین بدمینتون.وارد شدیم خاله جون و محی  اونجا بودن داشتن وسایلارو بسته بندی میکردن...2 ساله که به  لطف حضور گل پسر نازم حتی نمیتونم برم کمک بازم پارسال نمی تونستی راه بری ولی امسال که دیگه .... خوب ... خاله جون خودش می بخشه چه کنیم؟؟؟ 1کم کمکیدم و تو با زهرا سرگرم بودی. هیچی خلاصه تا قبل مراسم کلا پسر خوبی بودی تا اینکه خوابت گرفت و من سریع اول لباسای تورو پوشوندم و 1 ذره لالا نکرده بودی که به خاطر سر و صدای مهمونایی که داشتن میومدن بیدار شدی و واویلا...
15 بهمن 1392